شعرهايم ترانه نيست
حرف عاشقانه نيست
آواز خوش هزاره نيست
شعرهايم همه درد است و اين درد، بهانه نيست
شعرهايم رنگ ندارد، ... وزن و آهنگ ندارد
گفته بودم شعر من ترانه نيست
پاييز است و هرگز بهاره نيست
شعرهايم دردهاي كهنه است
دردي كه هرگز غريبه نيست
شعرهايم هرچه هست از خوب از بد
بهترين از اين برايم سرايه نيست
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیریم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چهارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی،روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را،
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که،
عاقبت مرد عجیب
-افسوس!
کاشکی میدیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟؟؟؟
سوی ترانه میروم تا قفس گناه تو
قلب شکسته ی مرا تیر کمانه می کنی
تا به نشانه میرسم با نفس پناه تو
آن رخ رو به روی من رفته به آرزوی من
مات نگاه عالمی گشته به سوی شاه تو
خیره شدم به آسمان تا به سکوت کهکشان
حسرت زندگی شده دیدن روی ماه تو
شاپرکی نمی رود تا مه جستجوی دل
قاصدکی نمی رسد با نفحات راه تو
ای که بسان شبنمی یوسف قصر ماتمی
این همه ناله میرود تا به سرای چاه تو
ای رخ شهسوار ما باز بیا به خانه ات
آتش دوزخی بزن آنکه ندیده جاه تو
لحظه ی دیدن تورا خیره شوم به آسمان
باز بیا که بیکران نیست چو تکیه گاه تو
مثه دیوار بلندی واسه ی رنگ سکوت
مثه یه حرف نگفته وسط جنگ سکوت
مثه زوزه های بادی روی پرده های نور
مثه شیشه ی صدایی برای سنگ سکوت
تو همون خواب کثیفی توی رویای سیاه
شبیه کابوس مرگی وسطه چنگ سکوت
تو همون شکستن ِ پلای دره ی شبی
شبیه نبودنی تو خاک نیرنگ سکوت
تو مثه کویر گنگی توی دریای سقوط
شبیه چوبه ی داری واسه آونگ سکوت
نمیدونم چطوری باورت رو داد بزنم
که توهم موندی توی آلونک تنگ سکوت
انگار از نبودن و مردن تو حال میکنم
با نگا حرف میزنی میون روزایی که رفت
میدونم یه روز میاد چشم تو رو لال میکنم!
قرص جوشان منو تا بندازی داخل آب
خاطرات لعنتیم رو میبرم چال میکنم
توی گور زندگی پر شده از سال سیاه
روزای عمرمو توی قبر امسال میکنم!
اون همه روزایی که تو دادی به باد فنا
واسه نسلای دیگه برگه های فال میکنم
نمیدونم واسه چی به روح ابلیس میرسم
وقتی که ردپای خدا رو دنبال میکنم!
صدای ناز می آید،
صدای کودک پرواز می آید،
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
…معلم در کلاس در س حاضر شد ،
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ،
همه برپا ،
چه برپایی شد آن برپا،
معلم نشئتی دارد ،
معلم علم را در قلب می کارد ،
معلم گفته ها دارد،
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .
معلم گفت فرزندم بفرما،
جان من ، بنشین ،
چه درسی ؟ فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا،
بخوان بابا،
بدان بابا،
عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا ،
بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با ، با
اگر نصفش کنی با می شود با ، با
تمام بچه ها ساکت ،
نفس ها ، حبس در سینه ،
به قلبی همچو آئینه .
یکی از بچه های کوچه بن بست ،
که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت ،
به قلبش یک معما داشت ،
سئوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد ،
لبانش زرد ،
ندارد گوئیا هم درد
، فقط نا داشت.
به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،
سئوال از درس بابای زمان دارد
تو گوئی درس های بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید،
صدای بیستون،
فرهاد ، یا شیرین ،
صدای تیشه می آید ،
صدای شیرها ، از بیشه می آید .
معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟
بگفتا آن پسر : آقا اجازه ،
اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟؟
معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .
معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟
پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .
معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ،
یکی بابا ،
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟
میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟ تو
چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟
ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟
چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،
بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،
چو گهر روی دفتر ریخت ،
معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست
پاکن را بگیرید ای عزیزانم
یکی پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی بابا
خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز
خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خدا بابا
بر اساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوب و شاد و آرام است
نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است
بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین سال ، سال جاری بود
پر تحرک ، پر از نشاط و شتاب ، مثل خرکیف و خرسواری بود
بر اساس گزارش رسمی ؛ روزنامه زیاد و آزاد است
شاید از آزادی زیادی ، چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ، قلدری می کنند مطبوعات
بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعور و نادانند
بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است ، تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد و راضی و خندان ، دولت از هر لحاظ محبوب است
بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقت ، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست ، نه کسی روی خاک در خون خفت
بر اساس گزارش رسمی ؛ عده ای ناگهان یهو مُردند!
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند!
بر اساس گزارش رسمی ؛ گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر و بیکاری ، شایعاتی که عده ای نادان
بی جهت پخش می کنند آنرا تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است
بر اساس گزارش رسمی ؛ مُرد بیکاری ، تورم مُرد
چند موجود زنده را اما ، موشک ما به آسمانها برد
بر اساس گزارش رسمی ؛ علم و آزادی و رفاه اینجاست
غیر ما ، در تمام کشورها ، از فساد و گرسنگی غوغاست
در اروپا به ویژه آمریکا ، مردم از فقر لخت و عریانند!
بی خبر از ستاد یارانه ، چیزی از خوشه ها نمی دانند
بر اساس گزارش رسمی ؛ غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ، فقط ماییم ، دولت ما چراغ این چمن است
بر اساس گزارش رسمی ؛ گاو پروار مش حسن خوب است
علف و کسب و کار ، پربار است ، جنس چینی زیاد و مرغوب است
بر اساس گزارش رسمی ؛ چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها ، این دو از هر لحاظ خوشنامند
بر اساس گزارش رسمی ؛ چاوز از بیخ و بن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ، سندش هست گرچه پنهان است
بر اساس گزارش رسمی ؛ همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند ، عده ای ناگزیر سرمستند
خنده دار است روزگار آری ، خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر ، بزند ناگهان به پوز همه
سر به راه و مطیع و جان سختیم ، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم و خوشبختیم ، بر اساس گزارش رسمی !!!
کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس
کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟
عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه
روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس
آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی
کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده
کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم
کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی
سلام من تازه یادم اومد که بهتون نماز و روزه قبول نگفتم
خب حالا میگم نماز روزه تون قبول امشب حتما منو هم دعا کنین
مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو
در کوچه لیلا نشست سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و
نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی
ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد ر اهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
در نگاه یاسهای مهربان احساس کردم
من تو را در تندر و در آذرخش و باد و طوفان
در طلاطم های موج بی کران احساس کردم
در طلوع صبح و در عطر گل و آوای بلبل
در بهار و در زمستان و خزان احساس کردم
من تو را در قطره های روشن و شفاف باران
در زلال چشمه های نغمه خوان احساس کردم
من تو را در قهر و خشم و در خروش و آه افغان
در غریو سرکش آتش فشان احساس کردم
من تو را در دشت های خرم و دامان صحرا
در نوای نی لبکهای شبان احساس کردم
در شیار برگهای گوچک سبز جوانه
من تو را در روح احساس زمان احساس کردم
در قنوت و سجده و تکبیر و احرام
در حقیقت در تصئر در گمان احساس کردم
من تو را در آسمان در اوج سبز بی نهایت
من تو را در امتداد کهکشان احساس کردم
در وجود سرو و کاج و لاله و یاس و اقاقی
خنده ات را با تمام جسم و جان احساس کردم
من تو را در نغمه و آهنگ و در شعر و ترانه
هر کجا در هر نفس در هر زمان احساس کردم
من تو را در گفتگو در شوق در اندیشه در دل
درسکوت راز در شور بیا احساس کردم
من تو را ای نبض گرم زندگی ای روح هستی
در تپشهای دل سرخ زمان احساس کردم
عشق برام حکم سنگینی نوشت
گفته شد دلداده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید
باحسرت جدا کردم
وتو
درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
" دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم"
همین بود آخرین حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی
اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید
واکردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی.............
نمی دانم
کجا؟
تاکی؟
برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت
یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت
رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام باله هایش غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتن تو
آسمان چشمهایم خیس باران بود
وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!!!!!!
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با اینکه می دانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام
برگرد
ببین که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
"تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
درراه عشق و انتخاب آن خطا کردم "
ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا
شاید به رسم عادت وپروانگیمان باز
برای شادی و
خوشبختی
باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم...
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره ی دریا شدن
عشق یعنی خیره بر درب دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
برسم به دم در در نزنم
قول دادم به غزل های خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمئن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
برو ای عشق برو تا اینکه
روی دستان توپرپر نزنم
کیست که گوید جاده ها به کجا رهسپارند
وروزها به کدامین سوی روان
کیست جز زمان
کیست که گوید عشق درتو می روید
آنگه که دلت آن را می گزیند
کیست جز زمان
کیست که گوید دلت ازچه روی می نالد
آنگاه که عشق ازاو می رمد
کیست جززمان
کیست که گوید از چه روی دلت می خروشد
آنگاه که عشقت جامه ریا می پوشد
کیست جز زمان
کیست که گوید گاه دربهم رسیدن جاده ها
آن عشق هنوز درقلب تو جاریست
وکیست که گوید گاه خفتن روز
شب اسراردلت رابا خود خواهد داشت
که شب اسرار دلت را درخودخواهد داشت
کیست که گوید عشق چگونه درتو می روید و
آنگه که دلت آن را می گزیند
کیست جز زمان
کیست که گویدجاده ها به کجا رهسپارند
وروزها به کدامین سوی روان
کیست جز زمان
کیست که بداند؟ تنها زمان
تنها زمان
**ترانه های انيا**
